پول
با اون ميشه يه خونه خريد،
ولي نميشه باهاش محل آسايش خريد.
ميتوني باهاش ساعت بخري،
ولي نميتوني باهاش فرصت بخري.
من ميتونم با پول برات مقام و درجه بخرم،
ولي احترام را نمیتونم واسهت بخرم.
ميتونم برات يه رختخواب بخرم،
ولي خواب خريدني نيست!
ميشه باهاش كتاب خريد.
ولي دانش و معرفت را نميشه.
اون ميتونه واسه تو دارو تهيه كنه،
اما تندرستي را نميتونه.
با پول ميشه خون تهيه كرد،
ولی زندگی خريدنـی نيست.
بنابراين ميبيني كه پول همه چيز نيست.
و اغلب هم باعث ايجاد رنج و زحمت ميشه.
من اينا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم
و به عنوان يه دوست ميخوام كه
رنج و زحمت را ازت دور كنم.
پس
هر چی پول داری، بفرست واسه من.
و من رنج اون را به جاي تو تحمل ميكنم.
(لطفاً فقط وجه نقد)
یئنه دامجی دامجی یاغیشلانیر سَن سیز؛
هارداسان؟!
بو سینیق اورَک
سَسی باتدی سَنی قیشقیرماقدان.
هارداسان گوزل آتام
گوزلَریم قابار چالیب یاش توکمَدن
آغلاماقدان
گَل
گَل قورتار مَنی اینتیظاردان
قورتار مَنی بو سون سیز یوللاردان.........

درظلمت به سوی روشنایی تا انتها میروم.
دیشب در هاله ی آبی ماه ژرفای وابستگی را دیدم
دیشب در صدای مخوف انتها٬ناله ی لرزان عشق را شنیدم.
دیشب در پس قطره ی سیاه اشک٬درخشش امید را در پهنای نور ماه دیدم
دیشب عهدم را شکستم
بی پروا اشک ریختم...
بدون هراس از شنیده شدن صدایم٬بدون ترس از گسیختن زنجیر قلبم
تا کی باید در عمق پرتو نورانی ماه به دنبالت باشم؟
ای گمشده!!
من لبخند را به تاراج بخشیدم
تا همیشه چهره ی غم گرفته ام موجودیتی از قلب شکسته ام باشد
دیشب آوای عشق را به فراموشی سپردم
و صحیفه ی خاطرات عشق رابه دست وحشی باد دادم
یاد گرفتم که بی عشق هم می توان دوست داشت.
دیشب برای آخرین بارجاده را در ظلمت وسیاهی شب به خاطر سپردم
و دوباره شروع کردم.
بدون هراس از تنهایی
دیشب عشق را به تقدیر سپردم...
............!!

من از سياهي چشمانت
كه آن را انتهائي نيست
مي ترسم....
هر چند معصومي
هر چند گفتم عاشقت هستم
هر چند تو هم گفتي دوستم داري
هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد
هر چند و هر چند...
اما...اما باز هم مي توانم
مي توانم به سياهي چشمانت
به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم
چه تضميني ست مرا؟
به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من
وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟
آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد
يا جادوگري بد در كمين باشد
كه به سحرش به شك و ترديدم كشد
و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد

من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم
من بدان جا سفر مي كنم
چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند!!!